تبليغاتX
عشـــــــــــــق خیالی
روزی که دلم بود پیش دلت گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد

کفشان مرا جفت نمودی که برو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 10:48 PM  توسط هنگامه | 
خدایا!

گاهی که دلم از این و آن زمین و زمان می گیرد

نگاهم را به سوی تو وآسمان می گیرم

و آنقدر با تو دردو دل می کنم

تا کم کم چشمانم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند

و پس از اون که قلبم سبک می شه

تو می ایی وتمام فضای دلم را پر می کنی

آن وقت دیگر آرام می شوم

و احساس می کنم دیگر هیچ چیز نمی تونه مرا از پای در بیاره

چون تو را در قلبم دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 10:37 PM  توسط هنگامه | 

کاش بودی و می دیدی که چشمانم چگونه زیر این همه نامهربانی

 چمباته زده و آرزوهایم آتش گرفته

ازمن مخواه احساسم را نابود کنم و صدای ترک خوردن

 درونم را پشت دیوار روزگار خفه کنم

تو به دلتنگی من نظری ندادی و به اوج انتظارم التفاتی نمی کنی

اما من مطمئنم که روزی می رسد که حرفهایم

را از چشمان بارانی ام می خوانی

آن وقت، آن روز روز رنگین کمان احساس است

روزی که من دیگر پلکهایم را بر روی

 جاده های بی سوار باز نخواهم کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 0:35 AM  توسط هنگامه | 
در آسمان شبم مالک تک ستاره ای به نام عشق بودم

در آن چهره ی تو را به وضوح می دیدم

اما تو در آن آسمان به جای آنکه

 همانند بسیاری دیگر از ستارگان دیگر

تنها برای عاشقت بدرخشی

و چهره ی پر فروغت را نثار او کنی

رفتی

و تک ستاره ی دیگری شدی

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 1:44 PM  توسط هنگامه | 
 ترسم از روز سیاهی ست که بیایی و چه سود رفته باشم و بدانی که چه دیر آمده ای....

 تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ من آیی که نیستم..........

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 7:55 AM  توسط هنگامه |